محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4703

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بگفتم . » گفت : « سلمه را پيش بخوان . » گويد : او را پيش خواندم كه به دو گفت : « ابو ايوب براى تو اجازه مىخواهد مىخواهى با ابو مسلم ملاقات كنى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « به تو اجازه مىدهم ، از جانب من سلامش بگوى و از شوقى كه به ديدار او داريم خبر دارش كن . » گويد : سلمه برفت و او را بديد و گفت : « رأى امير مؤمنان دربارهء تو از همه كس بهتر است . » و او دلخوش شد كه پيش از آن غمين بوده بود و چون سلمه پيش وى رسيد از خبرى كه به دو داد خرسند شد ، و او را باور داشت و همچنان خرسند بود تا بيامد . ابو ايوب گويد : وقتى ابو مسلم نزديك مداين رسيد ، امير مؤمنان به كسان دستور داد كه از او پيشواز كنند ، شبانگاهى كه مىرسيد پيش امير مؤمنان رفتم كه در خيمه اى بود و بر سجاده اى نشسته بود ، گفتم : « اين مرد امشب وارد مىشود ، مىخواهى چه كنى ؟ » گفت : « مىخواهم وقتى چشمم به وى افتاد او را بكشم . » گفتم : « ترا به خدا قسم مىدهم ، كسانى كه با وى مىآيند كارهاى وى را دانسته‌اند ، اگر پيش تو آيد و برون نشود بىخطر نخواهد بود ، وقتى به نزد تو در آمده اجازه بده باز گردد و چون فردا پيش تو آيد در كار خويش بينديشى . » گويد : منظورم اين بود كه وى را منصرف كنم كه بر او و خودمان ، همگى ، از ياران ابو مسلم بيمناك بودم . شبانگاه ابو مسلم به نزد وى در آمد و سلام گفت و پيش روى او بايستاد كه گفت : « اى ابو عبد الرحمان برو و بياساى و به حمام در آى كه سفر آلودگى دارد ، فردا پيش من آى . »